تبليغاتX
سیب کال
خدای من همیشه بهتر از اونی هستی که فکر می کنم

سلام به همگی. این یه خداحافظی رسمی و ضمنا تشکر هستش از همه کسانی که این مدت اینجا کامنت گذاشتن و دلگرمی دادن .خیلی چیزها از شماها یاد گرفتم.

این بلاگ رو دوست داشتم چون برام فقط یه بلاگ نبود، بعضی وقتها تریبون احساسات و عقایدم بود ، بعضی وقتها دفترچه خاطرات و حتی بعضی وقتها سجاده دعا

کدوم یکی از شماها حاضره همه اینا رو همزمان از دست بده؟

من ولی این کار رو می کنم.

تو درسهای دانشگاه هرجا مفهوم Virtual یا همون مجازی مطرح می شد نمی دونم چرا عصبانی می شدم مثلا حافظه مجازی همیشه لج منو در می آورد

الان دیگه مفهوم مجازی کاملا برام جاافتاده . اما نمی تونم از همه توقع داشته باشم

خودتون اگه بلاگر باشین می دونین که بلاگرها به بلاگشون وابسته می شن و به سختی دلشون میاد حذفش کنن. اما فکر می کنم گاهی اوقات بد هم نیست آدم دلبستگی هاش رو قطع کنه بخصوص اگه مجازی باشه

اینا رو به خودم نمی گم .

شاید بدونین من یه بلاگر خونه به دوشم و این سومین بلاگم بود . بعد از این هم شاید بلاگ جدیدی ایجاد نکنم

به هر حال مرسی از توجهتون.خدانگهدار

 

.....................................................

 

درون معبد هستی

 

بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز

 

نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز

 

به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ

 

نگاهی می کند سوی خدا - از آرزو لبریز-

 

به زاری از ته دل یک (( دلم می خواست )) می گوید!

 

.........................

 

دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند

 

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

 

از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم

 

در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم

 

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

 

مگر یک شب از این شب های بی فرجام

 

ز یک فریاد بی هنگام

 

به روی پرنیان آسمانها،

 

خواب در چشم خدا لرزد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت   توسط سیب کال  | 

ظهر دوباره  بهم زنگ زدن

گفتن برای اینکه دیگه مشکل پیش نیاد ممکنه تا روز 26 اسفند هر روز برم شعبه شون روزی 4 ساعت براشون برنامه رو بنویسم و همونجا هم تست کنم؟

تازه فهمیدم اینا حرف حسابشون چیه؟همون که از اول خواسته بودن . برنامه نویسی در محل .

گفتم:زمان کافی ندارم که بیام اونجا

گفت زیاد وقتتون رو نمی گیریم تا 26 اسفند فقط

گفتم اولا که پروژه نویسی در محل قیمتش متفاوته ثانیا باید خطی پول بدین بجای ساعتی

گفت باشه قرارداد می نویسیم.خطی چقدر ؟

خواستم یه چیزی بگم قبول نکنه گفتم خطی 1000

گفت قبوله

(حالا حساب کنین یه برنامه که حدودا هزار و پانصد خط داره می خوان خطی  1000بدن!  اونم اینا!

اصلا قضیه مشکوک بود

با خودم گفتم: من اصلا از اینا بدم اومده بخاطر کار صبحشون،  تازه آی اس رو چیکار کنم؟

دوباره گفتم: من زمان ندارم.

یه ذره دیگه حرف زد یادم نیست چی گفت. قبول نکردم. قرار شد فردا 7:30 برم پروژه رو تحویل خودشون بدم

کلی ناراحت شدن ولی  فدای سرم. از 9 صبح تا 12 من ناراحت بودم بقیه اش هم اونا

حالا بقیه اش رو گوش کنین. از اون ور رفتم آی اس

شهرابی گفت: داری می ری شعبه ف؟

گفتم:نه چطور مگه؟

گفت: صبح ساعت 11 شعبه ف ای ها اینجا بودن گفتن م.ا دیگه باما قرارداد بسته

ابله ها من هنوز قرارداد نبسته،  اومدن آی اس رو هم پر کردن

جمیعا  همه رو شیرفهم کردم که من شعبه ف برو نیستم و کارم دیگه با اونا تمومه

بگو پس چرا می خواستن به هر قیمتی منو بکشونن اونجا . ولی  اونا که با آی اس رقیب نیستن اصلا در این اندازه ها نیستن نمی دونم چرا این مسخره بازی رو درآوردن

هیچوقت آی اس رو نمی فروشم.آی اسی ها هرچی باشن شعور دارن. می فهمن باید چکار کنن .

ولی روز خوبی نبود. مثلا صبح می خواستم دیر بیدار شم. صبحانه پیش مامان باشم.اینا روزمو خراب کردن.

 فردا صبح هم باز ریخت نحسشون رو می بینم ولی دیگه تموم می شه. مهرم حلال جونم آزاد

خداجون شکرت. مگر اینکه تو مراقب من باشی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت   توسط سیب کال  | 

بی شخصیتها از پروژم ایراد گرفتن.می گن دقت لازم رو نداره

از اولش گفته بودم زمان کافی ندارم ، گفتن اتفاقا ما هم می خوایم زود تموم شه

ایرادشون هم نا بجاس

من از اولم گفتم این ایراد رخ می ده نفهمیدن من چی می گم. عین گیج ها نگام می کرد گفتم:این ایراد رخ می ده این بعدا تغییر می کنه ، گفت:عیبی نداره ما هم تغییرش می دیم.نمی فهمن این تغییر چقدر هزینه داره

همین دیروز دوباره گوشزد کردم ، خودشون از همه بیشتر می فهمن

پروژه رو تحویلشون می دم بذار یه مدت بگذره،الان تحویل بدم فکر می کنن یعنی می فهمن که از دستشون عصبانیم و من نمی خوام بفهمن

شایدم منتظرن من یه معذرت بخوام و ادامه بدم عمرا همیچن کاری کنم ، ساعتی 1800 دیگه این حرفا رو نداره

ناراحتیم بابت اینه که نکنه برم زیر سوال، حالا بیا تو اون آی اس خراب شده ثابت کن که حق با کیه؛

از اولش گفتن بیا در محل برای نوشتن برنامه، گفتم زمان ندارم تحویلش بدین به یکی دیگه،

باز گفتن عیبی نداره  خودت کار کن هفته ای دو روز بیا کارتو تحویل بده

باید اینو بهشون بگم

باید بگم که اونا نیاز به کسی دارن که بیاد در محل براشون کار کنه  نه اینکه هفته ای دوبار هر بار نیم ساعت باهاشون ملاقات کنه

یا اینکه یه نفر اونجا وجود داشته باشه که بتونه کار منو به خواست اونا تغییر بده

لعنتی ها

شنیده بودم اینا این کاراشون همینطوریه، مطئنم این کارشون با این شیوه به سرانجام نمی رسه

دیگه کاری انجام نمی دم تا دوسه روز دیگه هم  پروژه رو تحویلشون می دم

دست خودم بود همین الان تحویل می دادم ولی نمی شه چون بی حرمتیه و ضمنا فعلا نمی بینمشون

باید ببینمشون ، از کارم دفاع کنم بعد محترمانه پرتش کنم تو سرشون. اینا کسی نیستن که بشه باهاشون کار کرد چون خودشون هم متوجه کارشون  نیستن

بی شخصیت ها کلی رفتن روی اعصابم.، کاش می دیدمشون همین لحظه تحویلشون می دادم

اینا که هشدار منو جدی نگرفتن، دلم می خواد ببینم این کارشون چه جوری به سرانجام می رسه

مگه اینکه دائم تغییرش بدن که اونم ضررش بیشتر از منفعتشه

حماقت داره بیداد می کنه اونجا یه مشت آدم کله شق حرف خود که نمی خوان واقعیت رو قبول کنن


                  این بلاگ بزودی حذف می شه. شاید این آخرین پست باشه 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت   توسط سیب کال  | 

صداي پاي باران است


صداي نرم اندوهي كه مي بارد


صداي دوردست آرزويي گم شده در باد


صداي پاي فروردين


وپچ پچهاي عشق آلود آب و خاك


وبوي خاك باران خورده نمناك


صداي پاي باران است


من اينجايم ميان قطره هاي خيس و ميگويم:


چه زيبابود باران هاي اسفندي درآن ايام !


و نجواي نشاط دانه هاي خيس بر دشت و در و بر بام


وعطرپونه هاي تازه رسته درشروع فصل


صداي پاي باران است


كه ميگويد
زمان بگذشت


و ره دوراست وبي برگشت


صداي پاي باران است ...

 


+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت   توسط سیب کال 

 بخشی از صحبت های مصطفی مستور، نویسنده مورد علاقه من

 

همه چیز به نظر من از فردیت شروع می شود

شما تا از دیگران متفاوت نشوید، وجود ندارید

یک اتفاقی باید بیفتد که شما شروع بشوید

یک کاری باید بکنید که وجود پیدا کنید

...........................................................

وقتی موجی می آید بیرون ماندن از آن و مقاومت در برابرش سخت است

بیرون ماندن از صف سخت است

جدایی از جمع با خودش ترس می آورد

تنهایی و رنج می آورد

ولی اگر قرار باشد به فردیت برسی باید از صف بزنی بیرون

به هر حال هرچیزی تاوانی دارد

هرچه را بدست می آوری در مقابلش چیزهایی را از دست خواهی داد

قانون زندگی این است

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

به هر حال خداوند بشر را رها نمی کند

 

 

 

من یتوکل علی الله فهو حسبه

 

خداجون واقعا یکتایی. هیچکس همتای تو نیست

فقط  ، از چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت   توسط سیب کال  | 

کمک کنين هلش بديم چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون خشک و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چند تا حنجره
به من که خسته ام بگه خونه بهار کدوم وره؟


تو شهرمن - آخ بمیرم - چشم ستاره کور شده
مسافر امید من رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم من پیدا بشه یه شاپره
به من که خسته ام بگه خونه بهار کدوم وره ؟


کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسم خطو درازش می کنن ...
آهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره
به من که خسته ام بگو خونه بهار کدوم وره؟

خدایا من فقط به تو امید دارم و اینکه از غیر از تو کمک بخوام برام خجالت آوره

التماست می کنم کمکم کن .همین.

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت   توسط سیب کال  | 

شاید ندونین یکی از تفریحات من دیدن مدل های مختلف ساعت هستش توی سایت های رسمی اونها. مخصوصا مدل های مختلف Rado . مخصوصا تیپ های مشکی و کلاسیک. کلکسیون های سیکو و سیتیزن رو هم دوست دارم اما کلکسیون رادو واقعا یه چیز دیگه اس.

سیکو رو دوست دارم چون مدل ساعت های بابام همیشه سیکو بوده و حتی ساعت نامزدی مامان هم سیکو هستش.

فکر می کنم اون موقع ها کمتر از این ساعت های بند طلایی می خریدن. یه مدت ولی مد شده بود. انقدر بدم میاد از ساعت های بند طلایی که نگو!

مخصوصا این تازه عروس داماد ها. وقتی ساعت طلا نیست چراباید اونو مثل طلا نشون بدیم؟ همون مشکی یا نقره ای مگه چه اشکالی داره؟

درسته سلیقه ایه! هرکی هر ساعتی دلش بخواد می خره!

این روزها که این چینی های سختکوش ساعت 4 موتوره می سازن دوهزارتومان. رادو هم می سازن به چه ارزونی!

دلم می خواست کمپانی رادو مال من بود. عمرا هیچکدوم از ساعتهام رو نمی فروختم. همه رو واسه خودم نگه می داشتم.

واقعا دیدن نمونه های مختلف ساعت تو مواقع بیکاری ،  برام تبدیل شده به یه تفریح بزرگ.

چه الکی الکی تو این پست واسه رادو تبلیغ کردم. چیه مگه؟ برید بخرید اگه پولتون رسید!

مدل مورد علاقه من همونه که عکسشو  پایین گذاشتم. سادگی در اون  مثل سایر مدل های دیگه موج می زنه!

 اگه مردونه نبود و پیداش می کردم حتما واسه خودم می خریدمش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت   توسط سیب کال  | 

یه روز ساعت 8 صبح ، یه دختر4 ساله با موهای فرفری براق، بعد از صرف صبحانه از خونه خارج شد. خودش زیاد یادش نمیاد فقط یادشه وقتی داشت می رفت یه لگد زد به گربه همسایه شون که اون گوشه خوابیده بود.

6 ساعتی گذشت اما دختره برنگشت.حدود ساعت 3 مامانش ، در حالی که تقریبا از پیدا کردنش ناامید شده بود، اونو در حالی پیدا کرد که داشت تو یه پناهگاه جنگی ،  واسه مورچه ها خونه درست می کرد

چی می شد آدم یه روز گم می شد دیگه هیچوقت هم پیداش نمی کردن؟

مامان جون.خوب پیدام نمی کردی،  هان؟! چی می شد مگه؟ الکی گفتم بابا. دور همه تون بگردم الهی. دستت درد نکنه پیدام کردی.

یاد اون خاطره افتادم واسه چی؟هیچی بابا یه خاطره خوندم تو وبلاگ دوستم یاد اون خاطره خودم افتادم.

خانم تناردیه لیوانمو شکونده. خوبه حالا خودم دیدم شکوند. واگرنه عین لیوان رستمی اینم قایمش می کرد بعد یه روز تکه هاشو پیدا می کردیم . باید یکی بخرم. خدااااااااااا فردا باید بانک هم برم پول بریزیم.. خیلی سختمه بانک رفتن. بخاطر اینکه :

به نام خدا: بانک جایی بس شلوغ می باشد. آدمهای آشنا را می بینیم. دوستهای بابا و داداش را. تازه ناصر پروفسور  هم آنجاست. آنگاه  مجبوریم به همه آنها سلام کنیم.

اگه دست خودم بود به هرکی دلم می خواست سلام می کردم. جواب سلام هرکی رو هم که دوست داشتم می دادم.حیف که اولی رو نمی شه  دومی هم گناه داره.

می دونین چی شده؟ این روزها به بعضی ها زیادی احترام گذاشتم روشون داره زیاد می شه. سرشون داره گیج می ره. دارن بی ادب می شن. گستاخ می شن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت   توسط سیب کال  | 

 

 

ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد

کجا رود دل که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد

امان از این عشق  فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد................

 

امروز با درویش خان آشنا شدم. چقدر ازش خوشم اومده.

درویش خان ردیف ساز ایرانی و خواننده اصلی تصنیف بالا

 

چون این روزها حس می کنم که خبر ندارم من  از دل خود و ضمنا دل من هم از من خبر ندارد

 

خدایا انقدر دوستت دارم که نگو. فقط یه چشمک بزن.ببین چه جوری یه عمر بخاطرش ذوق می کنم.بهت قول می دم. تو که بهتر می دونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت   توسط سیب کال  | 

 خدای من تو فقط  الله منی با هیچ کس هم عوضت نمی کنم

کمکم کن ازت خواهش می کنم

خدای مهربون، لابد تو هدفی داری از این کارت

چون کاری رو بی حکمت انجام نمی دی صددرصد مطمئنم

انقدر خوشحال می شم وقتی می گم: خداوند ستایش کسی را که او را می ستاید می شنود

خدایا روی کمکت حساب کردم. یعنی از اول فقط روی کمک تو حساب کردم

 

 

I'm calling u

When all my keys

And all my sense

Runs all so smooth

I'm thanking u

 

See the halves in my life

My patience, my ….

I am shouting silently,

Calling you, I am listening to you,

When the air that I breathe is violent and turbulent

 

 I am calling you,

 I am feeling you

Oh, no, no

I don’t need anybody

I don’t fear anybody

I don’t call anybody but u???

My GoD

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت   توسط سیب کال  |